Friday، February 6، 2009

واسه یه مدت نیستم اینجا! هم اینکه سرم شلوغه. کار هست( بعله بعله من کار پیدا کردم یعنی واسم پیدا کردن من هنوز روی اون فراخی و وسعت و اینا به شدت اصرار می ورزم!) یه تصمیماتی ام واسه ادامه ی تحصیل(!) هم دارم و درگیری های دیگه. بعدشم گفتم اینجا روحن! راحت نیستم. شاید یکم دور شم بهترشم. من فک میکردم دنیای مجازی مثل دنیای بیرون یا حداقل به اندازه ی بیرون بسته و محدود نیست ولی اینجام هست! نمیدونم چه مرگمه حوصله ندارم فعلن. بعدن میام. دوست ندارم اینطوری سالی یبار آپ کنم وقتی می نویسم که بتونم مرتب بنویسم.

Thursday، January 15، 2009

جدیدن یه چیزی کشف کردم! اینکه مردا برخلاف ظاهر خشنشون - حالا قیافه منظورم نیس اونکه ماشاالله از منم لطیف ترن- منظورم رفتارای ظاهری و خوداگاهشونه که میخوان نشون بدن محکم و مقتدر و مسلط به همه چیز هستند خیلی ام شکننده و حساسن! در مورد این تحفه ی من که این طوریه بقیه رو نمیدونم اونام احتمالن همین طورن. خب تحت تاثیر گیس و گیس کشی های متداول و مداومی که بین من و آقاهه بود بر اثر اون همه فشاری که روم بود و رفتارای اعصاب خورد کنش و خیلی چیزای دیگه احساساتم کمتر شد حالا کمترم شاید نه ولی اینقد عصبانی بودم و اعصابم بهم ریخته و اشفته بود که دیگه جایی واسه احساساتم و عژق و اینا نمی موند. حوصله شو نداشتم محلش نذاشتم یعنی منی که تا قبل از این گیس و گیس کشی ها خودمو میکشتم براش و هی نازشو می کشیدم و لوسش میکردم و از این چیز شعرجات! دیگه محل سگ بهش نمیذاشتم شاید درونی اینطوری نبودم ولی ظاهرن سرد شده بودم و اصلن حوصلشو نداشتم و مثل قبل نبودم. بعد این احمق از حرفایی که میزنه و میزد و رفتاراش اینطوری برداشت کردم که فک کرده من رفتم با کس دیگه ای! و بخاطر همین اینقد سرد شدم باهاش و محلش نمیدم چون از من بعید بود این همه بی توجهی! بعد پسره ی خل میخواد به انواع و اقسام امتحانات متوصل شه تا مطمئن شه که من هنوز بهش وفادارم! یعنی از روش های مرسوم زمان جاهلیت تا روش های مدرن! بعد اینقدم تابلو رفتار میکنه که قشنگ می فهمم از طرف اون بوده حالا یا عمدن میخواد بهم بفهمونه یا اینکه نه زیادی خنگه بچم! میخوام بگم این آقایی که ادای منطقی بودنش دهن جهانی رو آسفالت کرده بود و همیشه منو به خاطر زیادی احساساتی بودن و به قول خودش زیادی شکننده و لطیف بودن و زیادی دخترونه (!) بودنم سرزنش میکرد حالا با یه بی توجهی ِ کوچولوی من دچار شک شده که نکنه دارم بهش خیانت میکنم و ... حساس شده! برخلاف اون چیزی که میخواد بگه و میخواد نشون بده ادم صد در صد منطقی و فهمیده و خشک و بی احساسیه، احساساتش به شدت جریحه دار شده! من مث ِ اون سنگ دل و بی رحم نیستم که از ازار دیگری لذت ببرم یعنی الان اصلن خوشحال نیستم که اون داره اذیت میشه و غرورش هم بهش اجازه نمیده که مث ِ بچه ی ادم بیاد با خودم حرف بزنه تا براش توضیح بدم خبری نیست خودشم میدونه که هیچ وقت بهش دروغ نگفتم و نمیگم/ خیلی خره :) در پایان اینکه بیشتر اقایون چیزمغز تشریف دارن حالا هی شما خودتو مستثنی کن! من یه نمونه ی کامل و بارزشو دارم دیگه! دارم می بینم وقتی خیالشون راحت و اسوده ست کاملن منطقی ان اما تا یکم احساساتشون تحر.یک میشه کارایی میکنن بس احمقانه! حالا از ذکر کارها به دلیل احتمال لو رفتن نویسنده ی وبلاگ امتناع میکنیم بعله! البته بهشون حق میدم و به نظرم طبیعیه و هر ادمی وقتی احساساتش جریحه دار میشه کنترل رفتارش از دستش خارج میشه و دیگه نمیشه ازش انتظار داشت که عاقلانه رفتار کنه خب این در مورد منی که خودمم میدونم احساساتی ام و کلن در 80 تا 90 درصد خونم به جای آب(!) احساسات جریان داره طبیعیه ولی در مورد آقاهه ای که همیشه منو به خاطر احساساتم تحقیر میکرد و همش سعی داشت بهم بفهمونه که رفتارم اشتباهه و تا به این حد احساساتی بودن خوب نیست و ...خیلی عجیب و تو چشمه چنین رفتاری داشتن ..
...........................................
نمیخواد تشکر کنین خودم میدونم چقد خوچچچچحال میشین از اینکه کچفیاتمو در اختیارتون میذارم! :))))

Wednesday، December 31، 2008

یه آدم خوچحالی با سرچ "حال اس ام اسی" رسیده به وبلاگ من!- کلن من از طریق وبگذار وبلاگم با کلی سوژه و بیماری های عجیب غریب و چیزهای خیلی خفن(!) آشنا شدم، هیچی خواسم بگم وبلاگم مفیده- من نمیدونم کِی اس ام اسی بوده و اینا که خودم خبر ندارم!نه فک کن شما یه لحظه! خب فک کن اس ام اسی! یعنی شما گوشی به دست خیلی خجسته و شادان بشینی اینور تفسیر کنی واسه یارو که آره این و ..و اینو بعد اونم اون طرف...! ایششش دوس ندارم. چندشم میشه. البته اسمسی همیشه ماچ و موچ و بغلو رفتم - رفتم؟!- یعنی اون اون طرف خط نشسته تا من اسمسی بپرم تو بغلش؟ نه برادره من اشتباه میکنی دیگه! منظورم اینه که می نگاشتم یا می نگارم بو.س یا چیزای دیگه ... ولی دیگه اس ام اسی بری خودتو بندازی رو یارو نه که! بیکارن ملت خب برین همو ببینین به جا اینکارا والله!
...........................................
اون یارو پسر چش گوش بسته آدامسیه بودا؟ چن وقت پیش که من پیش "م" بودم اینم بود، "م" که میگفت من بهش نگفتم بیاد خودش اومده! یعنی الهام شده بهش احتمالن، بعضی کارای این دختره "م" رو میگم رو اعصابمه فک میکنه بهتر از خودم میفهمه چی میخوام یا چی به نفعمه! خولاصه این پسره هم این وسط یقه ی منو گرفته بود که اسم دوچ پسرت چیه؟ حالا منم نمیخواستم بگم به این یارو چون ممکنه بشناستش چون دوتاشون از دوستای قدیمیم هستن هم آقاهه هم این، بعد از اونجایی که شانس من قشنگه یه وقت دیدی پسرخاله از آب دراومدن، بعدشم کوچکترین اشاره ای به من بکنه آقاهه پیش خودش مزخرف سرهم میکنه، نمیدونه که این مردک کلن متوهمه! بعد من گیییییر که نه نمیگم و اینا البته اولش اینقد مستقیم نه ولی هی حرف میاوردم وسط حرفاشو هی چرند میگفتم بلکه بی خیال شه نمیشد که آخرش برگشت گفت چرا نمیگی حالا پسر بودی خب میگفتم طرف ناموسشه و نمیگه و اینا تو چرا نمیگی؟ منم گفتم وااا پسر دختر نداره اون از ناموسم واسه من ناموس تره چه معنی داره اسمشو به هر کی بگم وا!؟ لال شد رسمن. اصن حوصله ی هیچ کسو ندارم.
دلم هی بغل میخواد! فک کنم نزدیک پر.یودمه من باز خل شدم رفت. دلم کلن تنگه هی نمیدونم چه مرگمه.
..........................................
یکی دو روز پیش داشتم می رفتم یه جایی- آقا چیکار داری کجا!- کار داشتم. بعد من که کلن عین شتر همه جا پیاده میرم و پیاده میام و خوچحال و اینا هر روزم روز به روز وزنم کمتر میشه نمیدونم چرا! بعد دیگه دیرم شده بود مجبور شدم با ماشین برم. یه پراید جلوم وایساد گفتم ... گفت بیا بالا! گفتم داخلشم میرین؟ جواب نداد عجله داشتم سوار شدم. بعد که یکم رفت گفت من میرم نمیدونم کجا شما کجای ... میری؟ داخلش؟! گفتم داخلش سرش فرقی نمیکنه، بعد از تو آینه دیدم نگاه بغل دستیش که یه آقاهه بود کریه تر از خودش کرد و هرهر خندید! منم باز خودمو زدم به خریت که آره نفهمیدم اون ذهن منحرفت کجا رفت و چرا داری عین خر حین رانندگی میخندی نکبت! اونم دیگه خفه خون گرفت. اینقد بدم میاد از مردایی که اینطوری حرفاتو یه جور دیگه برمیدارن- همون برداشت میکنن:)- هیچی ام که نمیشه بهشون گفت بگم چی؟ بگم مردک ِ الاغ اون چیزی که اومد توی اون ذهن تعطیلت درست نبود حال بهم زن بود؟ خب اونم لال که نیس که برمیگرده میگه زنیکه ی فلان فلان شده تو از کجا میدونی چی تو ذهن منه و اینا ... کلن اینو نمیگفتم یه وقت ممکن بود لال از دنیا برم خدایی نکرده!
...........................................
یه چیزی : دوستم رفته 50 تومن داده به این یاروها که طلسم ملسم میسازن- می سازن؟- دعای بخت گشا گرفته، انداخته گرنش عین چی، تازه هرچی ام من خودمو کشتم ببینمش نذاشت گفت گفته اثرش از بین میره. خلاصه جواب داد از یارو پول میگیرم با شرایط خاص (!) تبلیغ میکنم براش ادرسشو میذارم اینجا!:) چند روز پیشا به یکی از دوستای مامانم که جدیدن با شوهرش رفته یه شهر دیگه زندگی میکنه میگم اونجام مثل اینجا بحران(!) ازدواجه؟ اونم طفلک میگه وا مگه اینجا بحران ازدواجه؟ میگم اره نمی دونی چه کشت و کشتاریه سر ِ شوهر :)) خ ُ راست میگم دیگه نیست؟ والله بین دوستای من که هس شدیدنم هس! شایدم دوستای من یه چیزیشون هس، حالا خوبه سنی ام ندارن خاک بر سرآ:) یکیشون که اون زمانا که ما جوان بودیم و دانچگاه میرفتیم خیلی هلاک شوهر بود حالا دیروز دوسشو دیدم فهمیدم نه تنها شوهر کرده بلکه 5 ماهه حا.مله ست! مثه اینکه طلسم ِ این خارجی بوده :)

Tuesday، December 23، 2008

کوچیکتر که بودم یعنی نوجوان که بودم فک میکردم حالا مثلن دوست داشتن کسی چه حس خارق العاده ای میتونه باشه! البته اون زمانا خیلی ام اصرار داشتم این حس بیشتر از طرف اون باشه، بیشتر دوست داشتم دوست داشته بشم، یعنی خیلی برام مهم بود شده من کسی رو دوس نداشته باشم ولی اون منو دوس داشته باشه!- از همون ایام کودکی ما چیزمغز تشریف داشتیم- الانم یه نمونه ش در دسترسم هست، یکی از دوستای قدیمیمه ولی اصلن اینطوری خوب نیست یعنی اصن حوصله ی بیان اسمشم ندارم! توی ذهنم منظورمه. یعنی اصن برام جذاب نیست بهشم فک نمیکنم. میذارم همین طوری دوسم داشته باشه بهشم رسمن و کتبن و عملن اعلام کردم که دوسش ندارم.اصنم از این پسرایی تا می بینن یه خورده رابطه ت تیره و تاره و یا تنها شدی میان سریع می افتن روت خوشم نمیاد. نمیذارن دو صبا بگذره بعد! در ضمن این وبلاگ حاجت میده! این اقا از همون پسرای معروف ادامسی هستن:)) خلاصه هرکی هر دعایی خواست بگه من بکنم! بعله می فرمودیم، یه جورایی کل زندگیم خیلی وابسته به روابط احساسی و کلن عواطف و همه ی این بند و بساطاست و حالا که هی در نوسانم کلن زندگیمم اینطوری شده. اینجام مثل قبل راحت نیستم. قبلنا می اومدم تمام احساساتمو مربوط و نامربوط می نگاشتم! برامم جالب بود که خیلی ها درکم میکردن خیلی از دخترایی که وبلاگمو می خوندن می فهمیدن چی میگم. منظورم احساساتیه که مربوط به اقاهه میشد. ولی حالا راحت نیستم اینجا. شاید دلیل اینکه کم می نویسم هم همین باشه، بعدشم اونوقتا اقاهه محور اصلی تمام نوشته هام بود حالا اون محوره کج و کوله شد چه میدونم نوشته های منم ریخته بهم! دوست دارم تمام ِ تمام احساساتمو اینجا بنویسم ولی نمی تونم. نمیدونم چرا! البته میدونم یکم، می ترسم سرزنش شم که اَه چه دختر گهی! چقد لوس و اینا! اولا که کلن وبلاگم یه مدل دیگه بود بعد از دست این مزاحمای وبلاگی و برادران ایمانی و ایمیلا و کامنتای ملکوتی که دریافت می کردم هی نوشته هام قیچی شد شخصی تر شد تااااا رسید به اینجا، خیلی بیشتر شخصی شد و خیلی خانومه نوشتم! حالام بازم راحت نیستم! میدونم خیلی پراکنده نوشتم و خودمم نفهمیدم از چی به کجا رسیدم! اینا رو نوشتم چون وبلاگم یه سالش شد قوبونش بره مامانش :) بعد همینا دیگه!
...................................
این پسره که منو دوس داره - نمیدونم چرا راحت نیستم این جمله رو بگم؟- و ادامسی ام هست تا حالا دوس دختر نداشته، فک کنم واسه همینه ادامسیه! "م" میگه خوبه دست نخورده ست. در ضمن "م" خیلی خوشش میاد ازش برعکس من اصن دوسش ندارم حتی یه ذره. نمیدونم جذاب نیست برام. در ضمن در راستای خودسانسورنکنی! من هنوز اقاهه رو دوست دارم:) کاری ام به اخلاقیات مخلاقیات ندارم ذاتن نمی تونم وقتی کسی رو دوس دارم به کسه دیگه ای حتی نگاه کنم از منظر بی ناموسی، چه برسه به اینکه بهش فک کنم یا ازش خوشم بیاد. صددفعه هم این موضوع رو بهش گفتم ولی نمی فهمه یا نمیدونم خودشو به نفهمی زده. همون موقعها هم که من اندرون رابطه بودم این هی دور و برم می پلکید. کلن حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزو ندارم. این هیچ کس و هیچ چیز بیشتر شامل مذکرجات میشه. از خصوصیات ادامسی ایشون همین بس که دو سه بار منو تعقیب کرده :)) فک کرده من هندی ام حتمن- بخاطر این احساسات هندیش میگم- نمیدونم چرا نه تنها ل.ذتی از کاراش نمیبرم، -خب طبیعیش اینه که ببرم چون دخترم و یه پسر داره به شدت بهم توجه میکنه- حتی بدمم میاد از خودش و کاراش. معمولن نسبت به ادمای اینجوری خنثام یعنی برام مهم نیست کاراشون چون حسم درگیرش نیست ولی این رو اعصابمه! ...
.....................................
یه چیزی بگم؟ دلم یه رابطه ی خیلی خیلی جدی میخواد. خب تو این خراب شده ای که ما زیست می کنیم- مرض داشتم بنویسم زیست- جز ازدباج راه دیگه ای واسه ی یه رابطه ی کاملن متعهد و خیلی رسمی نیست. مثلن در بلاد کفر بودیم خب میشد همخونه شد با کسی- وا خاک بر سرم چه حرفا!- ولی اینجا که نمیشه. دلم میخواد با کسی که دوس دارم رابطم خیلی خیلی جدی تر بشه. ازدباج منظورم نیست.- حالا یه روز اگه این وبلاگ پابرجا بود و بنده دار فانی را وداع نگفته بودم میگم چرا ازدباج نه!- راه دیگه ای ام که نیس جز این در شرایط فعلیم. گیجم. نیاین بگین همون رابطه ی دوستی خوبه و جدیه و نمی دونم تعهد هست و اینا من همه ی اینارو میدونم ولی حوصله شو ندارم. گرچه تعداد روابطی که تجربه کردم خیلی خیلی کمه ولی با این حال حوصله ی این جینگولک بازیا رو ندارم. دلم یه رابطه ی پر از تعهد و مسئولیت میخواد طوری که من بشم همه ی زندگی ِِ اون! اونم همین طور. الان گرفتین من چه مرگمه؟!
..........................
واسه پست قبل یکی واسم کامنت گذاشته بود که اینا رو توی یه سایت دوست یابی می نوشتی بهتر بود یا یه همچین چیزایی. عرض کنم من اگه اینا رو می نویسم به جون عزیز خودم دنبال شوهر نمی گردم. اینا حرفامه احساساته بی سرو ته منه که دوست دارم جایی گفته بشه. باشه؟!

Wednesday، December 3، 2008

یک اعتراف کاملن زنانه ی خاک تو سرانه!
یه چیزی که من همیشه دوس داشتم و حسرتش به دلم مونده و احتمالن با خودم برش میدارم میبرمش تو گور تا اون دنیا هم داشته باشمش و فیض ببرم ازش! اینه که دوست پسر یکی از دوستام از این پسرای خیلی خیلی احساساتی ِ وابسته که بیست چار ساعته عین آدامس - دوس داشتم بگم آدامس- چسبیده به دختره هی فرت و فرت قربون صدقش میره و روزی شصت دفعه بهش زنگ میزنه و روزی سه هزار تا اس ام اس روانه ست به طرف دختره و هر دفه صبحونه و ناهار و شام خوردن دختره رو چک میکنه و کلهم آوی/زون این دختره ست! و ما همی دوست داشتیم چنین مرده رویایی داچته باشیم اما هیچ وقت نشد!گویا اون دنیا هم غلمانها محل به سگ میذارن به ما نمیذارن خب! بعد هر دفعه که اینا دوتا رو میبینم داغه دلم تازه میشه به قول زیگ زاگ دپرسده میشم به حده مرگ! من از این دسته از آدمام که دوست دارم یا بهتره بگم نیاز دارم توی رابطم طرف مقابلم منو بذاره رو سرش حلوا حلوام کنه! دقیقن به همین حد، هیچ نظری ام راجع بهش ندارم که خوبه یا بده، من اینطوری ام، احتمالنم خوب نیست چون هر اخلاقی من داشته باشم مزخرفه کلن :) نه از این نظر خوب نیست که روح و روانت خیلی دیگه بستگی پیدا میکنه به رابطه- جمله رو!- یعنی با کوچکترین بی اعتنایی یا بی توجهی دهنت آسفالت میشه، خوب نی پس! شاید مشکل عمده ی منم با آقاهه - آخی چند وقته اسمشو اینجا نیاوردم :(- (لطفن بهم فحش ندین من سخت میتونم کسی رو بندازم دور از ذهنم، نسبت به اونم خب احساساتم نمیدونم چه مرگشه!) همین بود فک میکردم توجهش بهم کم شده یا کم بوده چه میدونم از این مزخرفات، شاید احساساتم زیادی بچگونه ست شاید به بلوغ احساسی نرسیدم، نمیدونم، بی خیال اصن نمیخواستم حرفام به اینجا برسه، به هر حال ما میخوایییییم!
...
* حالا شما بیا بس بشین اینجا تو کامنت دونی ِ من هی بگو این کارا لوسه و نمیدونم خسته کننده ست و کلافه میشی بعده یه مدت و اینا ولی بااااز من میگم از نظر من خیلی ام خوبه و من دوست دارم مردای این تیپی که خفت میکنن بسکه بهت توجه میکنن! بعله :)
...
**شایدم من مشکل روانی چیزی دارم که اینطوری دوس دارم الان نگران شدم یه لحظه! یعنی هیشکی اینطوری دوس نداره!؟چرا دوست دارین شماهم من میدونم:) یه ذره فشار بیارین به اون مغزتون!
...
*** الان فک کردم دیدم من که اعصاب مصاب ِ درست حسابی ندارم که! - چیزخلم خودتی- بعد این یاروئه خیلی دیگه گیر باشه به شدت ِآقای مذکور در سطور(!) بالا یه وقت دیدی زدم کلهم کاسه کوزه مونو بهم ریختم! استعداد در خور ِ تحسینی دارم در این امر! پس یکم کم گیرتر باشه بیتره :)
...
$ -اصن کامنت و کامنت دونی به من نیومده! این یکی ام نمی دونم چه مرگشه بعضی از کامنتارو میخوره همش! یعنی تو اون صفحه اصلیه ی خودش هست ولی توی صحفه ی کامنت وبلاگم نشون داده نمیشه! خلاصه که بعضی کامنتا میپره تقصیره منم نیس حالا پس فردا نیاین اون دنیا یقه ی منو بچسبین! - چه علامتی گذاشتم :) واقعن چه فکری کردم اینو$ گذاشتم خودمم نمیدونم :)

Monday، November 24، 2008

یه بارم که من عزممو جزم کردم میخوام خبر مرگم حالم خوب شه و حواسم پرت شه و برم سر علم آموزی و این حرفا، باز نمیشه، این کلاسی که من میرم استادش هیزه! به مامانه میگم پشت چش واسم نازک میکنه، به خواهره میگم میخنده خب بابا آدم معذب میشه، من اصن به مردای هیز حساسیت دارم یه حس خیلی بدی بهم دست میده در مقابلشون البته فک کنم همه ی زنا همین طورن، یه جوری معذبم سرکلاسش نمیتونم مستقیم نگاش کنم! :) هی هر دفعه سرم پایینه و دارم می نگارم سرمو که بلن می کنم میبینم زل زده بهم! بعد یه دفه سریع روشو برمیگردونه و نمیدونم نگاشو می چرخونه و از این ادا اطوارا، دفه پیشم که یه سوال پرسید هیشکی بلد نبود بعد من فرتی با ذوق جوابشو دادم! گفت نمیتونم بگم درسته یا نه بذار بچه ها فک کنن، بعد وقتی من سرم پایین بود اومد همچین بالا سرم زل زد تو صورتم و خم شد که گفتم الان می افته روم جلو این همه ملت! که آره جوابت درست بود بعد با یه حالت خاص و ملکوتی ام اینو بیان میکرد که اصن زبان من از بیانش قاصره(اقا باز دیکته شو بلت نیستم) بعد منم رسمن لکنت زبان گرفته بودم، نمیدونم با من اینطوریه یا با همه ی دخترا! حالا نه که من تحفه ی خاصی باشم نه، من حساسم شاید واسه بقیه ی دخترا همین طوره ولی اونا به هیچ جاشون نیست و من هی بیخودی خودمو میندازم وسط که چرا اینطوریه و اینا، کلاسمونم که قربونش برم خیلی منظمه هر دفعه شصتا غایب داریم و هی کنسل میشه و منم خودم هی یه جلسه در میون میرم بنابراین فرصت نشده با کسی صمیمی شم ازشون بپرسم ببینم این استاده واسه اونام اینطوریه؟ :)))- الان کاملن مشخصه که من مرض دارم دیگه؟- نمیدونم ولی در حین ِ تصمیم گیری برای رفتن یا نرفتن به کلاس به سر میبرم که البته مامانه اگه بذاره، اینقد میشینه وجدان آدمو سیخونک میزنه که کلن وجدانم پاشده دیگه نمی شینه حالا ببینم میشه نرم یا برم هوووم؟
* البته باید یه نکته ای اَم این وسط در نظر بگیرید و اون اینکه علاوه بر این چیزایی که گفتم یه عنصر دیگم هست که نقش مهمی در رفتن یا نرفتنم داره عنصر مهمی که با ف شروع میشه و به ی ختم میشه! بعله فراخی ِ اینجانب :) چون کلاسش کله ی سحره و من باید خروس خون از خواب بیدار شم و تازه آرایش کنم و لباس بپوشم و به زوره مامانه صبحونه بخورم و هلک هلک راه بیافتم برم علم آموزی! خب زور داره دیگه ...
* بعد از قرنی ناخنامو دوباره بلند کردم بعدشم لاک زدم، بعد حالا نیس یه مدت نداشتم احساس سنگینی میکنم رو دستام! یه رنگ بیا منو بخوری ام زدم که اصن جای هیچگونه بحثی باقی نمیذاره...خلاصه اگه دوباره اومدم نوشتم رجال جماعت به دستام گیر دادن تعجب نکنید ...صولتی ِ آدامسی ِ رنگش!
*یکی از دوستام وبلاگ داره، بعد آدرسشم من دارم بهد به وسیله ی وبلاگ واسه ایشون خواستگار پیدا شده :)) خواستگار همچین خفن گیر آآآ بعد خبر نداره منم می نگارم! اومده با هر و کر بهم میگه وبلاگ بزن تا رستگار شوی، خلاصه منم با توجه به تجربه ی شخصی! به خانومای محترمی که قصد ازدباج دارن توصیه میکنم وبلاگ بزنن، سره یه هفته ای سه چارتا شوهر پیدا میکنن :)

Tuesday، November 18، 2008

مامان اینام! رفتن مسافرت و تنها شدم، تنهای تنها، "م" زنگ زد گفت برم پیشش حوصله نداشتم با اکراه اصرار کردم تو بیا اینجا نیومد، زیادم مایل نبودم بیاد. دوست دارم تنها باشم. گم شدم انگار. نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط؟!یعنی اینقد تجزیه تحلیل کردم خسته شدم. دیگه حوصله ندارم فکر کنم به خودم به اون! "م" میگه بهش فکر نکن! میگم مگه میشه؟ واقعن میشه؟ قادر نیستم. خیلی کوچیکم واسه اینکار واسه یک باره کنده شدن.

Tuesday، November 4، 2008

بالاخره امروز بعد از مدتها راااااااه رفتم، را رفتما، یعنی رسمن خودمو خفه کردم! اینقد طولانی بود که وقتی رسیدم دیگه نمی تونستم نفس بکشم از پا درد و کمر درد و خستگی، ولی خیلی خوب بود. هوا ابری بود همونطوری که دوست دارم. بارونم یه کوچولو اومد بعدشم سرما و منه سرمایی که تیریک تیریک می لرزیدم و فک می کردم من احتمالن زمستون امسال دوام نمی آرم و می میرم از سرما. من وقتی راه نمیرم یه چیزیم هست، کلن همیشه که یه چیزیم هست وقتی راه نمیرم بیشتر یه چیزیم هست!
........
یه امتحان دارم که باید بدم، باید که نه ولی خب تصمیم دارم بدمش! بعد از اونم یه امتحان دیگه ست که باید بدم واسه یه کاری، منظورم شغله! یکی از دوستام داده و قبول نشده به سلامتی، ولی به من میگفت تو بده قبول میشی! نمی دونم بر چه اساسی این حرفو زد اما خوشحالم کرد، حالا امتحانه رو که دادم اگه قبول شدم که میگم بهتون اگه هم نه که صدام درنمیاد :) آخه دو مرحلم هست یکی کتبی یکی ام مصاحبه ی شفاهی، بند و بساطیه ها! حوصلم ندارم اصلن ولی واسه اینکه بیکار نباشم میخوام برم. اونطوری ذهنم فرصت خوددرگیری ِِ کمتری داره، اه دوست دارم واسه یه مدت خاموشش کنم، تا خفه خون بگیره، خستم کرد. البته وقتی کتاب میخونم خفه میشه، یعنی به چیزه دیگه ای جز اون چیزایی که دارم میخونم نمی پردازه و اینم خوبه یکم!

Tuesday، October 28، 2008

من قبلن که صحیح و سالم بودم مثلن(!)، نزدیک اون دواران خاص!- اصن دوس ندارم به این نام بناممش ولی حوصله چرت و پرت شنیدن و بعدشم تیکه تیکه نوشتن ندارم فعلن- که میشد فرت و فرت گریم به راه بود حالا که اینطوری روحیمم قشنگ شده هیچی دیگه گاهی از شدت بغض نفس نمیتونم بکشم، با خودم که درگیر نیستم که بخوام تظاهر به خوب بودن بکنم! هنوزم غمگینم، نمیدونم چقد طول می کشه که دوباره حالم معمولی بشه، اصن من حالم معمولی بوده هیچ وقت؟ نمیخوام هی به خودم تلقین کنم من خوبم من دلم تنگ نیست من گریه ندارم دیگه خودمو که نمیتونم گول بزنم، بدم میاد از این حالتا، دوس دارم وقتی خوب نیستم بپذیرم که خوب نیستم تا خودش بگذره تموم شه بره، اینجام دوس ندارم تظاهر کنم، دوس دارم مثه قبل خودم باشم، خیلی وقته راه نرفتم، نمیتونم. یه جوری میشم، انگار خالی ام، یه چیزیم کمه، یه جوریم نمی تونم بیانش کنم، دو سه روزه همش بغض دارم نمیدونم چرا، هیچ وقتم حساب این پره عزیز و گرامی رو ندارم که بدونم کِیه که تکلیفم با خودم روشن باشه که بابا این گریه ها بغضا مال اونه بیخود دنبال دلیل نباش! من که حسابشُ ندارم اونم خودش عین اسب سرشُ میندازه پایین یه سه چهار باری(!) در ماه میاد اندرون ما، فک کنم سه چهار بار چون واقعن احساس میکنم خیلی زوده هنوز، البته سه چهار بار که اغراق امیزه ولی جدن فاصلش کم شده، جهنم حالا نگران موضوع به این مزخرفی ام باشم. بذار اینقد بیاد و بره تا خسته شه منکه از رو نمیرم :)
........
*درسته خیلی غمگینم هوای ابری ام بدترم میکنه ولی عاشششششق پاییزم همچین به شدت و هدت (؟)- درسته دیکته ش؟- اینقد دوس دارم این هوای گرفته ی خفه ی غمگینُ ، بعدن که خوب شدم اندازه ی یه اسب میرم راه می رم :)
** جمعی از خواهران و برادران محترم فرمودند "حدت" درسته!

Sunday، October 26، 2008

خب من برگشتم الان! :) میدونم خیلی بی تاب بودید کلن برام!:) نه اصن من روانی نشدما، هویجوری دلم خواست مزخرف بگم، حالمم اییییییی بد نیست خوب نیستم بدم نیستم روزمرگی و اینا، دیگه ام نمیخوام صحبتی از قبل بکنما، شمام فوضولیتون قلنبه شده به خودتون مربوطه به من هیچگونه ارتباطی نداره، دیگه م نبینم تا من دو روز نمی نویسم برین شایعه کنین که مُردم!!! :)) واااا چه حرفا، نه واقعن این چه حرفیه آخه؟ خشالت نکشیدین؟ ... دلم تنگ شده بود واسه اینجا یه عالمه ...

Friday، August 29، 2008

دیروز داشتم از یه قبرستونی همین حوالی برمی گشتم بعد فک کن خسته، خسته آ، بعد داغون، گرسنه مث سگ، اخلاقمم که کلن با سگان محترم ارتباطی نداره اما خب گاهی حس میکنم کمی میل به پاچه گیری داریم، سردرد دار، پاچه گیر دوباره! - واسه تاکید دوبار نبشتم- ، خوژگل- منظور نگارنده قیافه ی بیحال و رو به موت است بعله- داشتم همین طوری واسه خودم پیاده پیاده می رفتم دیدم هی هر از چند گاهی یبار یه صدای پیسسسسس پیششش ایششش آه اوه میاد برگشتم هی دور و برمُ نگا میکنم دیدم خبری نیس یکم رفتم، دوباره! بعد برگشتم تو خیابونُ نگا میکنم می بینم یه ماشینه دنبال من راه افتاده هلک هلک داره میاد هی پیس پیس می کنه! طوری که همه ی فروشنده های توی پیاده رو می شنیدن صداشُ بعد نگا من می کردن هرهر می خندیدن!! آخییییی قربون حس انسان دوستانه و کوفت و زهرمارتون برم من خودم تهنا،رارنده شم یه مرد گنده بود! منم حوصله نداشتم اصن نگفتم تو با کی هستی، همین طوری هی رفتم رفتم رفتم، اون ماشینه هی اومد هی اومد هی اومد هی پیسسس هی پیششش و اینا، کلی مث سگ دنبالم را افتاد، کلی دهنش مورد عنایت قرار گرفت و کلی تمام اعضا و جوارحش پا.ره شد، وقتی دید سوار بشو نیستم اومد پیچید از جلوم رفت توی یه خیابون فرعی وقتی داشت می رفت بهم با صدای بلند گفت ...ده! بعد من درک نکردم اصن اگه سوار میشدم اون چند نقطه هه بودم اگه سوارم نشم باز همونم! کلن برام جالب بود که حرصشُ به این حد درآوردم که بهم فحش داد چون معمولن مزاحمای این چنینی دوتا بوق بزنن ببینن سوار نمیشی به هیچ جاشون نیست و میرن، من نمی دونم این آدم چقد داغون بوده که این همه اصرار کرد بعد وقتی دید یه خیابون طوییییل رفت تو پاچش فحش داد! من الان کلی خوچحالم که اومدم این مزخرفاتُ می نویسما، کلن گفتم بدونید :)...
* تازشم اون که بهم اون چند نقطه هه رو گفت من که ساکت نموندم که! من یارو راس راس از کنارم رد میشه واسه اینکه نگه من لالم بش فش میدم :) اینکه جای خود داره دیگه، همین طوری که داشت می رفت بنده با قیافه ای کاملن معصومانه و خانومانه و مامانی و بخورمت و اینا این انگشت بزرگه هستا! اونه نشونشون دادیم که یعنی فعلن برادر اینُ داشته باش حالا، خواستی ام میتونی ببریش با افراد ذکور خانوادتون سرگرم شین باهاش...مردک الاغ ...
** آقا سر جدتون یکی به اینایی که این ایمیلای تبلیغاتی رو می فرسته بگه به خدا به پیر به پیغمبر من کلهم نیاز به ویا. گرا ندارما، به خدا راس میگم. اه روزی صدتا اَ این ایمیلای ویا.گرایی دارم من! خب آدم خسته میشه خب گاهی...

Thursday، August 14، 2008

بعضی وقتا همین طوری بیخودی غر دارم، دلم میخواد نق بزنم، چرت بگم، خودمُ لوس کنم و بهم توجه کنه، بگه چی شده، ازم سوال کنه، هی دوست دارم دم به ثانیه حسشُ بدونم، بهم بگه که چقد نازم!- سالی یه بار معمولن میگه!- و... میدونمم که تموم این لوس بازیا و چرندیات برمیگرده به دوتا هورمون گوگولیه پروژسترون و استروژن عزیز ِ گرامی که یه کوچولو یدفعه مقدارشون توی خونم کاهش که چه عرض کنم احتمالن کلن ناپدید میشه که من اینطوری یدفعه از یه حالت دختر بی خیال بی قیده کرکر خنده ای 14 ساله ی ناس - همون نازه به گفته ی خانوم "م"- تبدیل میشم به یه پیرزن یائسه ی - به قول آقاهه! (نکبت)- غرغروی لوس بهونه گیر زر زر گریه کن مزخرف که خودشم نمی دونه چه مرگشه و کسی ام درکش نمیکنه حتی هم جنسای خودش! میگن : واااا مگه ما نمی شیم؟ چرا ما اینقد تحت تاثیرش قرار نمی گیریم؟ هااان؟ خب من چه میدونم من حتمن گه تر و مزخرف ترم دیگه ...چقد دلم میخواست یکی حداقل یکی تو این دوره می فهمیدم فقط می فهمیدم همین! هیچ توقعی ندارم، فقط می فهمید وقتی دارم غر میزنم وقتی گیر میدم که "حس میکنم دوسم نداری" "خستم" "بی حوصلم" " میخوام تنها باشم" " گریه دارم" "بغض دارم" " اضطراب دارم" و هیچ دلیلی ام براشون ندارم و هی میگم " نمی دونم" نگه اَه باز این لوس شد، بفهمه بگه این از علایم قبل از پر.یودشه و سعی کنه آرومم کنه نه اینکه سوال پیچم کنه و اونم همرام غر بزنه...

Tuesday، July 29، 2008



دسترسی به نت نداشتم واسه همین نبودم، البته اینقدر گند زده شده به همه چیم که اگه می تونستمم حال و حوصله نوشتن نداشتم. تو خونه مشکل دارم. بیکارم. درسم تموم شده می دونم چه غلطی میخوام بکنم فقط همش می ترسم نتونم. نمیدونم. مضطربم. دائمن. تپش قلب دارم اونم به چه وضع فجیعی. عین این پیرزنای هفتاد ساله دو قدم که راه میرم باید بشینم وگرنه سرگیجه و سردرد و کوفت و زهرمار اذیتم میکنه. اونم منی که اینهمه پیاده روی رو دوس دارم و راه میرم همش. همه ی اینا روم اثر میذاره به اضافه بدبختی های دیگه و باعث میشه سگ تر شم و بپرم به آقاهه بعدشم مث سگ یه چیزیم اونورتر پشیمون میشم که چرا اینکارو کردم؟ چرا اینطوری رفتار کردم؟ حافظم رسمن تحلیل رفته، واقعن رفته ها! یه چیزای مسخره ای رو فراموش میکنم که باعث میشه از تصورش حالم بد شه! وضع و اوضاع روحیم افتضاحه افتضاح به معنای واقعی کلمه؛ همش گریه سردرد همین روزام تو این خلاصه میشه، هیچ کسم نیست که باهاش حرف بزنم همه خودشون درگیرن، گم شدم، می ترسم، مضطربم، نه میخوام خودمُ لوس کنم و نه اینجا کسی منُ میشناسه که بخوام مزخرف سرهم کنم، می ترسم، و با کوچکترین اتفاقی اولین راه حلی که به ذهنم میرسه مرگه! بده این حالتُ دوس ندارم. نمی دونم افسرده شدم، شدم دیگه، نمیدونم نداره،یعنی همه همین طورن یا من خیلی مزخرف و احمق و بی شعور و بی ظرفیتم که تا یه مشکلی - یکی که نه- برام پیش میاد اینطوری میشم...البته گاهی حس میکنم ریشه ی این حالتام از چیزایی که فک میکنم نیست و بیشتر درونیه! نمیدونم، خیلی صحیح و سالم بودم حالام مالیخولیایی هم شدم رفت...
* میدونید چی بیشتر از همه رو اعصابمه البته نمیشه گفت بیشتر از همه ولی خب اذیتم میکنه زیاد، اینکه این خاله خانباجیای فامیل یا برام شوهر پیدا میکنن یا از خواستگارای دخترشون جلو مامان حرف میزنن یا هی فرت و فرت دم به ثانیه میگن اِوا ماهک جون چن سالته عزیزم؟ بعد با شنیدن سنم یه قیافه ی حال بهم زن کریه کثافت به خودشون میگیرن میگن وا وقتشه ها دختر! به جون خودم من سنی ندارما! الان شما فک می کنید من پنجاه سالمه! من تازه درسم تموم شده، انگار یه مشت آدم مزخرف عوضی منتظر نشسته بودن تا من درسم تموم شه بعد دیگه اون سوال مسخره ی کی درست تموم میشه رو بذارن کنار حالا با خیال راحت تری سرشونُ بندازن پایین و عین خر بیان تمام سوراخ سنبه های زندگی منُ کشف کنن و سوال پیچم کنن، تا درسم تموم شد همه ی این نکبتا سر و کلشون پیدا شد تو زندگیم. بدم میاد ازشون. از اون نگاهای حال بهم زنشون. انگار جاشونُ تنگ کردم. یکی نیست بگه به شما چه آخه هی زر زر می کنید...

**میدونم خیلی نامنظم و چرند شد نوشتم اما خب دوس داشتم بنویسم. حداقل بنویسمش. نمیشه که بگم...نمی تونم بگم...تنهام...خیلی تنها...

Wednesday، July 16، 2008


آقا ما بخاطر این قطع مداوم و متوالی و ف.اک آمیز برقمان در طول شب و روز، که باعث شده ساعات زیادی را با حضرت ف.اک اعظم بگذرانیم بسیار بسیاربسیار زیاد مشعوف و شادان و سرخوش هستیم کلن! بعد ما به خاطر این مشعوفیت چه کسی را باید بماچیم؟!

Wednesday، July 2، 2008

خواهران و برادران ایمانی ِ عزیز، اون حوزه ی علمیه ای که ما توش علم می آموزیم هی ، هنوز امتحاناش تموم نشده که! واسه همین من مشغول علم آموزی و تزکیه ی روح و نفس و جسم و اینا کلن با هم هستم، امتحانام تموم شد میام :)

Thursday، June 26، 2008

یه آقاهه ی خیلی خفن شدتناک شدیدن برادر ِ ایمانی در آشنایی دور و مشترک من و خانوم "م" به سر میبرن- من یه برادر ایمانی میگم شما یه برادر ایمانی می شنوینا! از اینایی که از 13 سالگی کلن ریششونُ نزدن تا حالا، اصن معلومه ریشش تیغ نخورده تا حالا!،بهد دوباره از اینایی که یه زن وایمیسه روبروش دماغش میره تو زمین بسکه خم میشه که زنه رو نگا نکنه- خب؟ بهد ایشان به تازگی دست به امر مقدس ازدباج زدن، بعد این وسط مشغله ی ذهنی جدید خانوم "م" که هر پنج دقیقه یبار از اینجانب سوال می شود :" ماهکی؟ میگم این یارو مردک بلده ببوسه؟!"
.................
*ما بالاخره در نیافتیم که در اینجا گل گرفته شده یا گل گرفته نشده! ولی خب مهم نیس ما رسالتمان را انجام می دهیم.واسه خودمان که گل گرفته نیس فعلن!

Wednesday، June 25، 2008

گویا پیلتر شدیم ما! من اینهمه خودمُ جر دادم آخه شطور باز پیلتر شدم؟! واسه خودم بعضی وقتا هس بعضی وقتا نیس! اَی تو روح هر چی پیلتربافه ...حالا اگه این وضع بسیار هیجان انگیزناک و زیبا ادامه پیدا کرد یه فکری به حال این وبلاگ صولتیمان می کنیم، فیلن که خبرمرگمان درس داریم گویا! ...
* یه عالمه ناراحنم :(
* واسه تنویر افکار عمومی : من بخاطر یه چیز دیگه ناراحتم! خب؟! به خاطر پیلتر شدن یا نشدنم نیس...

Friday، June 20، 2008

اگه این افسردگی ِ قبل از این پر.یود لعنتی ِ نکبت نبود، مسلمن اینقد اعصاب و روان خودم و دیگران به علاوه ی نصف روزای زندگیم و کلن نصف بیشتر عمرم به ف.اک فنا نمی رفت. دردای جسمیش یه طرف این مصیبت بزرگ هم یه طرف...

Tuesday، June 17، 2008

دیروز سر جلسه امتحان، هنو امتحان شروع نشده بود، کلاس رو هوا بود، یکی می رفت یکی می اومد، همهمه بود کلن، بعد استادمونم اومده سیخ وایساده بالای سکوی کلاس سخنرانی می فرمایند، منم قبلش حموم بودم بعدش سریع رفتم دانشگاه موهام رو اعصابم بود، دیدم خر تو خره کسی به کسی نیست ، بیشتره بچه ها دور استاده بودن و پخش و پلا بودن کسی حواسش به من نبود،منم مقنعه مو از پشت انداختم و داشتم ریلکس با احساسی مبنی بر اینکه یه وخ فک نکنی اینجا دانشگاهه اسلامیه ها! اینجا سوییس است موهامُ می بستم، یدفعه دیدم مراقبمونم که خواهر ایمانی و اخلاقی و اینا رسمن، از اون ته کلاس وسط حرفای استاد عربده می کشه خانوم مرد سر کلاسه ها! میخواستم بگم اِ کور که نیستم خودم دیدم، به تخ.مدان چپمم نیس بعد نگفتم که! گفتم خب مقنعه م افتاد چیکار کنم؟! - مقنعه خود به خود می افته!- آخه بگو زنیکه به تو چه؟ منُ از مو آو یزون میکنن تو چه مرگته نکبت، مملکت داره رسمن میشه یه ف.اک بزرگ بعد همه این وسط واسه ما شدن امربه معروف و نهی از منکر کن!

Friday، June 13، 2008

دوست دوستمُ این خواهران ایمانی گش.ت ارچاد گرفتن اونم به خاطر پوستش که برنزه بوده! - من نمیدونم حتمن پوستش زیادی برنزه بوده- بهدش من هویجوری داشتم فک میکردم خب اینجوری که پیش بره هی! کم کم اینا به رنگ پوستمون که گیر میدن حتمن به رنگ شو.رت و سو تینمونم گیر میدن دیگه، حتمن میان میگن حق ندارید سو تین صولتی گل گلی خوژگل بپوشید، اشعه های محرکش از زیر لباستون میزنه بیرون! میخوره تو چش و چار برادران ایمانی، برا دیدشون ضرر داره، برا شو رتم همین طور دیگه! بهدشم حُکمن-همون حتمن، خواسم تنوع ایجاد کنم تو نوشتارم، دوچ دالم- میگن نباید تور توری باشه،جن.سشونم باید حتمن اَ این پارچه ضخیم خفن چادریا هستا؟ اَ اونا باشه، اون وَخ من شه کار کنم با سو تین صولتیم؟!
....................................
* شایدم اصن سو تین ملی آوردن گفتن باید اَ اینا بپوشید! حتمن مچگیه و یه سه چار سایزم بزرگتر از سایز معموله، باسه اینکه اندازه ی اون عضو زنانه ی اِوا خاک به گورممون پیدا نباشه!